تبليغاتX
ویرگول
خانه | آرشيو | پست الکترونيک
حلقه آفتابگردان و ایران جوان در کنار حلقه های آیین، کیان و ارغنون

حلقه آفتابگردان و ایران جوان در کنار حلقه های آیین، کیان و ارغنون

تغییر تفسیرهای سنتی و فقهی نسبت به دین و اسلام را نتیجه ی مجله کیان میدانند، کیان در طی چند سال انتشار خود محلی برای گرد آمدن روشنفکران دینی و طرح نظرات آنها بین نخبگان و مردم بود. در کنار کیان حلقه آیین هم مطرح است که به نوعی شاید بتوان آنرا شاخه ی سیاسی تر کیان دانست، حلقه آیین و کیان پیروزی خاتمی و آغاز عصر اصلاحات را رقم زدند.

همزمان با آنها باید از حلقه ارغنون هم نام برد که با انتشارترجمه هایی از آثار ناب و برجسته یاندیشه غرب رویکردی جدید در علوم انسانی و اجتماعی ایران را سبب شدند. کیان و ارغنون حلقه ای فکری و معرفتی بودند که اذهان نخبگان را تغذیه میکردند و حلقه آیین هم کنشگران این اندیشه ها در عرصه سیاست و اجتماع چند سال پیش ایران بودند.

تاکنون نام این سه بسیار گفته شده ولی بنظرم هفته نامه آفتابگردان و ایران جوان را هم باید به این جمع افزود و نقش درخوری برای آنها در سالهای پرشور و امید اصلاحات قایل شد. آفتابگردان توسط موسسه همشهری و ایران جوان بوسیله روزنامه ایران منتشر میشدند، خوانندگان آفتابگردان بیشتر نوجوانان بودند و ایران جوان هم متناسب با حال و هوای جوانی بود. آفتابگردان از سال 74(اگر اشتباه نکنم) تا زمان محاکمه کرباسچی منتشر شد و ایران جوان هم از 76 تا 79.

آفتابگردان که انتشار آن پیش از سال 76 آغاز شده بود نوجوانان فرهیخته و آگاهی را آماده کرده بود که در دوم خرداد بسیاری از آنها رای اولی هایی بودند که خاتمی را انتخاب کردند و پس از توقیف آفتابگردان همین نوجوانان که حال قدم به سنین جوانی گذاشته بودند ایران جوان می خواندند، بسیاری از خانواده ها در کنار روزنامه های فراوان آن سالها آفتابگردان و ایران جوان هم میخریدند، جوانان آفتابگردان و ایران جوان بدست در جلسات گفتگوی جوانان حاضر میشدند و گفتگو و فعالیت جمعی را تمرین میکردند، از همین جلسات گفتگو ngo های بسیاری تشکیل و گامهایی بسوی جامعه مدنی برداشته شد. آفتابگردان و ایران جوان از مهمترین نمادهای هویتی جوانان آن سالها بود.

آفتابگردان و ایران جوان مقدماتی بودند برای خواندن نشریات روشنفکری و تخصصی در سالهای بعد و آشنایی با اندیشه ها و افکار غامض تر. فردی که پیش از این هیچ آمادگی و تجربه ای از مطالعه در دهه های اولیه زندگی خود ندارد بسیار سخت است که بعدها آیین، کیان و ارغنون بخواند.

در کنار حلقه های آیین، کیان و ارغنون با طیف مخاطبان روشنفکر و نخبه باید از حلقه و یا حداقل نیم حلقه های آفتابگردان و ایران جوان هم نام برد که آمادگی های ذهنی لازم در جوانان را برای سالهای آتی به وجود می آوردند. آفتابگردان و ایران جوان در عین حال مانعی بودند برای گرایش بسوی نشریات زرد و مجله هایی که ادعای روانشناختی بودند دارند در حالیکه چیزی بیش از روان تلقینی بودند نیستند.

پس از توقیف ایران جوان گرایش جوانان به سمت نشریات زرد و روان تلقینی افزایش یافت و حتی باعث تاسیس نشریات جدیدی با ان موضوعات شد، مجلاتی که با عناوین خانوادگی و موفقیت و شادکامی منتشر میشوند با محتوایی سطحی و عوارضی مخرب جوانان را به سمت خود جذب کرده اند. این نشریات بی محتوا نه تنها چیزی بر دانسته های خوانندگانش نمی افزایند بلکه با درگیر کردن ذهن آنها با موضوعاتی پیش پاافتاده و بی اهمیت نسلی که در سالهای بعد نشریات و کتاب های تخصصی بخوانند تربیت نمی کنند.

هنوز امید هست، چلچراغ و همشهری جوان منتشر میشوند و میتوانند جایگزینی برای آفتابگردان و ایران جوان باشند. اگر جوانان در این سالها چلچراغ و همشهری جوان بخوانند میتوان امیدوار بود که در چند سال بعد آیین، شهروند امروز و مدرسه هم خواهند خواند.

و آخر اینکه در حال حاضر چلچراغ و همشهری جوان بنظرم نیم حلقه هایی هستند که مقدمه ای برای حلقه های فکری سالهای آینده اند و خوانندگان امروز آنها خوانندگان نشریات روشنفکری سالهای بعد، پس همه با هم برای چلچراغ و همشهری جوان!

 

|+| نوشته شده توسط محمد فکری در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 و ساعت 23:53 | 
پارک وی؛ غلبه مارکس بر فوکو

پارک وی؛ غلبه مارکس بر فوکو

 

نمی توان پارک وی را دید و به یاد مارکس و فوکو نیفتاد؛ پارک وی داستان مادر و پسر دیوانه ی مرفهی است که پدر خانواده با جدایی از همسرش ایران را ترک کرده، پسر(کوهیار) اتفاقی با دختری (رها) برخورد میکند و بلافاصله از او خواستگاری میکند. کوهیار و رها پولدار بودن پدرانشان را به رخ همدیگر میکشند، پدر رها مردی بی خیال و غالبن مست هست، نامادری رها دکتری روانشناس است و همان مشرقی فیلم های جیرانی. کوهیار با بیان عشقش و تحسین زیبایی رها در عرض چند روز همسر او میشود. پدر مست رها علیرغم هشدار همسرش با ازدواج دخترش موافقت میکند. رها و اطرافیان او از همان آغاز رفتارهای عجیب کوهیار را میبینند ولی همگی آنها را تعبیر به عشق میکنند و یا در نهایت خوشبینی جنون کوهیار را جنون عاشقی میدانند.

کوهیار مدتی را در تیمارستان روانی شهران(شهرکی در مناطق مرفه نشین تهران) بسر برده و علیرغم اینکه هنوز درمان نشده، پزشکی که رئیس تیمارستان و از آشنایان آنهاست این دیوانه را از آنجا خارج کرده و به جمع مردم عادی و جامعه بازگردانده. در خانه کوهیار خدمتکار قدیمی خانواده نیز حضور دارد، این زن خدمتکار آفاق نام دارد که او هم دیوانه و کرولال است.

در پارک وی دو موضوع بیشتر جلوه میکند: دیوانه و بورژوازی. دیوانه تداعی کننده فوکوست و بورژوازی یادآور مارکس.

فوکو میگوید پیش از عصر روشنگری دیوانگان همراه با مردم عادی زندگی میکردند و تفکیکی بین عاقلان و دیوانگان نبود، ظهور عقل همراه با طرد و اخراج دسته هایی از انسانها بویژه دیوانگان از جمع و دایره عقل است، بدین منظور ساختارهای نهادی طرد و اخراج برای کنترل گروههای نامعقول و انسانها پدید آمد. در این فرایند پزشک به عنوان مرجع قدرت و نظارت و نظام پزشکی به عنوان تکنیک سلطه ظاهر میشود. فوکو نسبت به قدرت روزافزون پزشکان هشدار میدهد.

پارک وی مثال نقضی برای نظریه فوکوست، در پارک وی دیوانگان نه طرد شده اند و نه اخراج، بلکه آزادانه در جامعه حضور دارند و هیچ تفکیکی بین عاقل و دیوانه نیست، تنها بخش صادق نظریات فوکو قدرت پزشکان هست که امکان سواستفاده از آن وجود دارد، پزشک آشنای خانوداه کوهیار باوجود اطلاع از جنون خطرناک کوهیار و مادرش آنها را از بیمارستان خارج کرده و به جامعه بازگردانده، پدر کوهیار هم پزشک هست او نیز همسر و پسر دیوانه خود را ترک کرده و با تامین مالی آنها زمینه ای مناسب برای اعمال آنها فراهم میکند.

اما چرا آنگونه که فوکو میگوید در پارک وی این دیوانه ها از عاقلان جدا نشده اند؟ مارکس میتواند به این سوال پاسخ دهد چون بورژوا هستند.

حتی در مدت کوتاه حضور کوهیار در تیمارستان او در بیمارستان روانی شهران بستری شده، تیمارستانی که در بالاشهر تهران قرار دارد و ساکنانش مرفهین هستند، تیمارستان های دیگری هم در مناطق متوسط و فقیرنشین تهران وجود دارند اما چرا شهران؟ حتی دیوانه هم فقیر و غنی دارد.

کوهیار در هنگام خواستگاری از رها تنها چیزی که از خودش و خانواده اش به رها میگوید پولدار بودن پدرش هست و رها نیز میگوید:« بابای منم پولداره». این تمام چیزی هست که از همدیگر قبل از ازدواج میدانند. بنظرم میتوان با کمی اغماض آگاهی طبقاتی مدنظر مارکس را به اینجا هم تعمیم داد، بورژوازی نمیتواند به یک آگاهی فراگیر که تامین کننده منافعش است دست یابد چه این آگاهی نسبت به منافع اقتصادی اش باشد و چه آگاهی به امور دیگر. کوهیار نه تحصیلات دانشگاهی دارد و نه شغلی فقط سرمایه پدری و حمایت های اوست، رها بعد از ازدواج دانشگاه را رها میکند، پدر بورژوای رها هم در محیط خانواده کاری جز میگساری ندارد و بدون کوچکترین پرس و جویی با ازدواج رها موافقت میکند و پس از ازدواج هم خبری از او نمیگیرد. و همین بی توجهی و خوشگذرانی بورژواها در نهایت به نابودی اشان می انجامد آنهم به دست بورژوایی دیگر. آنها آگاهی راستینی از شرایط و واقعیت های جامعه برای خود ترسیم نمی کنند و در نهایت به دست خود همدیگر را نابود میکنند، معیار اعتماد و اعتقاد به شخصی در نزد آنها پول است، تنها دانستن میزان پول فرد برای شناخت او کافیست و برای همین هم است که رها با وجود آنکه در خانه ی کوهیار با سه دیوانه طرف است و رفتارهای غیرعادی تری از کوهیار و مادرش می بیند اما از آفاق خدمتکار که نسبت به آن دو دیوانه دیگر عقلانی تر رفتار میکند می ترسد.

کوهیار پدر رها را میکشد، قربانی بعدی او مادر خودش هست، رها را هم در نهایت به جنون می کشاند و رها نیز در حالت جنون انتقام دردناکی از کوهیار می گیرد؛ نابودی نهایی سرمایه دار به دست خود سرمایه دار. اما آفاق که دیوانه فقیری هست نه می کشد و نه کشته می شود، آزارش به کسی نمیرسد و خود تقاضا میکند به تیمارستان منتقل شود، بعید است او را به تیمارستان شهران ببرند شاید جای او تیمارستانی در منطقه ای فقیرنشین باشد.

اما سیمین مشرقی، دکتر روانشناسی که خیلی زود پی به جنون کوهیار و مادرش میبرد، او به چند جمله ی هشداردهنده خطاب به همسرش قناعت میکند، میتوانست با کمی جدیت و اکتفا نکردن به حرف زدن از حوادث دردناکی جلوگیری کند، پس از جنون رها قادر به درمان او نیست و حتی در منزل در حد یک پرستار ساده نمی تواند از رها مراقبت کند و مانع فرار او شود، تمام این اتفاقات آموخته های روانشناسی و حتی علم روانشناسی را زیرسوال میبرد، دکتر روانشناسی که مطبی هم برای درمان بیماران دارد چرا هیچ کاری نمیتواند برای رها انجام دهد؟ رهایی که در حکم دختر اوست. نه توانایی پیشگیری دارد و نه قدرت درمان، مغلوب اصلی اوست که باید شاهد تمام جنایت ها باشد و چه بسا خودش نیز سرنوشتی جز جنون نداشته باشد، در صحنه پایانی فیلم هم که میخواهد برای نخستین بار زودتر وارد عمل شود  تنها کاری که انجام میدهد جیغ کشیدن است جیغ.

داستان مشرقی داستان ماست، ما دانشمندان علوم انسانی روانشناس، جامعه شناس، انسان شناس و... . شاید چیزهایی بدانیم که جدیت در پیگیری آنها نجات بخش باشد اما دریغ از تعهدپذیری و اثبات دانسته هایمان.
|+| نوشته شده توسط محمد فکری در شنبه شانزدهم تیر 1386 و ساعت 1:34 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar